نغمه های دانشجویی که جمله می شوند
پرواز رهایی ترین ترانه برای لحظه های تنهایی منه

حسن ریوندی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

*وقتی میخواستم تو را میان همه ی رنگ ها و شلوغی ها ببینم ، گم ت می کردم و پیدا کردنت برای چشمانم دشوار بود... هم اکنون که از دیدنت دوری می جویم ، هر روز و هر لحظه در مقابل چشمانم هستی... از این بازی روزگار بیزارم...

**غربت به من خدا ، ایستادن ، ساختن ، رها کردن ،دلتنگی ، محبت ، سختی ، غم ، خوشحالی ، مادر و پدر و خواهر را شناساند!!

*** شخصیت و ارزش انسان ها را نه قومیت و نه رشته ی تحصیلی و شغل و نه مقام تعیین میکند بلکه تنها چیزی که برای انسان ملاک است افکار و منش و رفتارهای اوست!!

*** فرجه ها تا چند روز دیگه شروع میشه و من خونه نمیرم چون راهم طولانیه

****جمعه میریم اردو دانشجویی!!

***** مغزم داره میترکه از دست آناتومی!!!

******همتون رو بی نهایت دوست داارم. مرسی که تنهام نمیزارید با وجود بی وفایی هام!!



نوشته شده در تاریخ 25 - اردیبهشت ماه - 1391 توسط پرنده ای در طوفان(فرناز)

مدت ها بود برای اینجا دلم می تپید و بالاخره وقت خالی پیدا کردم برای نوشتن و دیدن نوشته های شما هر چند که نتونم کامنت بزارم...

اینجا در این دوران دانشجویی روزگار متفاوتی رو میگذرونم... اینجا همه چیز رو دارم تجربه میکنم... روابط وبلاگی باعث شد تا من اوقندر معاشرات اجتماعی قوی پیدا کنم که برای همه ی درس ها کنفرانس ارائه بدم تا حالا 5 تا کنفرانس داشتم و بهترین ها رو ارائه کردم ... در اینجا درست کردن غذاهای خودم رو تجربه دارم میکنم رد روزهای تعطیل که دانشگاه غذا نمیده و معمولا بعد از درست کردن غذا گرینه میمونم چون قابل خوردن نیست!!!!

خیلی سرم شلوغه با میان ترم و امتحان ها .....

اردبیل بهار واقعا زیبایی داره...

در اینجا شکوفه های خیلی از احساساتم متبلور شد و البته خیلی هاشون هم پر پر شدن...

خلاصه اینکه این دوران دانشجویی رو خیلی دوست دارم و باور کنید همیشه دلتنگ شما و وبلاگهاتون هستم و با موبایل میخونمتون هر چند که کامنت نتونم بزارم...


نوشته شده در تاریخ 12 - اردیبهشت ماه - 1391 توسط پرنده ای در طوفان(فرناز)

از دل تا قلم (13)


رفتن برایم شروع جاری شدن اشک هاییست که در آن قطره های خواهش ، غم ، سرنوشت ، خدای مهربون ، نطفه می بندند...

دوباره بستن چمدان ها آغاز شد و امید به باز کردنشان در پناه حق...

تعطیلات دانشجویی هم تموم شدم... باید دوباره برم...

اینجا ، این وبلاگ هم اونقدر سوت و کور شده که حتی چندنفر دوستان وبلاگی ام به 1 الی 2 نفر کاهش پیدا کردند... پس فکر کنم اینجا دارم برای دل خودم می نویسم...


ف.ن.1: بی هیچ اسمی میشه عاشق شد.... بی هیچ ردی توی خاک.... من سالها عاشق شدم بی تو.... یه حسه بی تفسیر وحشتناک.. من عاشق رفتارهای تو، این ترس بی اندازه شیرینم... تو عاشق چیزی که پنهونه من عاشق چیزی که می بینم...حس دلتنگیمو بشناس ( این ترانه ی رضا یزدانی به نام راز این خونه خیلی قشنگه... خیلی)


ف.ن.2: دارم تلاش میکنم بتونم توی دوران دانشجویی کسب درآمد کنم از طریق ساخت اسلاید و تایپ و ... آدم باید روی پاهای خودش قرار گرفتن رو یاد بگیره


نوشته شده در تاریخ 17 - فروردین ماه - 1391 توسط پرنده ای در طوفان(فرناز)

نغمه های گمشده(9)

عشق ، انسان را تا نردبانی به سوی نطفه بستن قطره های باران می کشد...

عشق ، لرزشی در دل دارد که ریشتر ها می لرزد و آنقدر ویران کرده است که جاده برای گروه امداد و نجات مسدود شده است...

عشق ، به همان لذتی که انسان را بالا می کشد به همان لذت انسان را  به سقوط دعوت میکند... تنها سقوطی که لذتش لذت برانگیز است سقوط ز عشق است و بس!


ف.ن.1: چقدر وبلاگم سوت و کور شده!!



نوشته شده در تاریخ 15 - فروردین ماه - 1391 توسط پرنده ای در طوفان(فرناز)

متفاوت نوشت(5)

آدما از سوسک و گربه و ... می ترسن ولی یادشون میره که خودشون از همه ی موجودات عالم ترسناک تر هستند!!! نه اشتباه نکنید!! به قیافه نیست به رفتار و اندیشه هامونه!!


ف.ن.1:امروز بارون مستم کرد... مست... ببار بارون که اینجا گیج و داغونم... ببار بارون...

بی ربط نوشت: نمیدونم دنیا و آدماش بداخلاق شدن یا من از شدت داغونی حساس تر!!


نوشته شده در تاریخ 11 - فروردین ماه - 1391 توسط پرنده ای در طوفان(فرناز)
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>


وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ